کدام خانه مرا با سلام می خواند ؟
برای تازه شده دیر نیست
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید |
عاشقانهترین فیلمهای ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
برای لحظه ای که دیگر هیچ پاندولی حرکت نمی کند
برای لحظه بی انتها
برای ابدیت
لحظه ای فرا خواهد رسید که دیگر هیچ نفسی زنده نخواهد بود .
لحظه ای فرا خواهد رسید که دیگر هیچ جنبنده ای حرکت نخواهد کرد .
لحظه ای فرا خواهد رسید که آفرینش زندگی را دیگر با حس و تجربه نخواهد کرد .
لحظه ای فرا خواهد رسید که بشریت با همه تاریخش وجود ندارد .
لحظه ای فرا خواهد رسید که بشریت با همه نبوغش جز تلی خاک نخواهد بود .
لحظه ای فرا خواهد رسید که دیگر هیچ دلی برای عزیز از دست رفته اش نخواهد گریست چرا که خود نیز از دست رفته است .
لحظه ای فرا خواهد رسید که وجود برتر آفرینش ، همان که صاحب مقتدر همه دیدنی ها و نادیدنی ها است ، ندا در می دهد که آیا جنبنده ای هست تا دعوی خدایی کند ؟
و کدام نفس زنده ای جواب خواهد داد ؟
سال ها می گذرد – سال هایی زمینی و آسمانی – اما جوابی شنیده نمی شود .
پس وجود خالق آفرینش که برترین است خود جواب می دهد که من هستم خدای همه آفرینش و دوباره نو و زنده می گرداند تا دنیایی دیگر را آغاز کند تا ابدیت .
بهتر است که مشکلات هیوم را در برهان نظم ، احمقیت تصادفی دنیای لاپلاس و غایی نبودن دنیای داروین را به خودشان واگذاریم .
چرا که زندگی بهتر از نبودن است .
مرگ سرنوشت محتوم و ناراحت کننده ای است . خاک سرد و خروار ها خاک .
اما لحظه های بودن ، و حتی یک نفس عمیق به همه تلخی های مسیر زندگی می ارزد .
زنده بودن زیبا است برای آنان که زندگی می کنند و قبل از پایان می خندند
زنده بودن و طراوت را می توان در انگشتان کوچک یک نوزاد دید که با یک خنده و نگاهش شیرینی دنیا را برای جمعی به ارمغان می آورد .
برای طعم عسل زندگی و همه آنان که دوستشان داریم ، زنده بمانیم و زندگی کنیم .
ابدیت مسیر سخت و خطرناکی است .
بین ازل و ابد لحظه ای نفس بکش .
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که دایم به تو می اندیشم
به تو آری، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور
به همان سایه، همان وهم، همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
به تبسم، به تکلم، به دلارایی تو
به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه ی شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی ست
حتم دارم که تویی آن شبح اینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست، به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من! آن شبح شاد شبانگاه تویی
